
فصل طراوت جالیز
گل های بازِ نغمه برانگیز
آوازهای سرخوشانۀ یکریز
با آخرین گروه پرستوها
از کوچه باغ های دلم رفتند
پاییز برگ بیز
پاییز مرگ ریز
پاییز سرد غم انگیز
با پنجه های وحشی چنگیز
با اولین گروه کلاغان بدخبر
از راه می رسد
کو یک نفر که مژده بیارد
این نیز بگذرد؟
زمانی که در اوان دهۀ هشتاد در اصفهان وارد به فضای تئاتر شدم، تعریفات و ذهنیاتم از فضاهای هنری به کل دستخوش تغییر و دگرگونی شد. همۀ آنچه که همچون بنیان هایی سخت و مستحکم می پنداشتم یک جا دود شدند و به آسمان رفتند. محیطی دیدم سرشار از نارضایتی، توطئه، انزجار، اهانت، خنجر از پشت زدن، رقابت های ناسالم، تنگ نظری و سرشار از امراض روحی همچون حقد، حسد، نفرت و جاه طلبی. همانطور که به اقتضای طبیعت همواره سپیدی در میان سیاهی ها رخ می نماید و هر چند کم و کوچک باشد به خوبی موجودیت خویشتن را هویدا می سازد، برخی افراد انگشت شمار نیز در میان تمامی این سیاهی ها چهره می نمودند و همچون بارقه هایی در ظلمات پدیدار بودند. یکی از این افراد دختری بود که تنها یک برخورد و ملاقات با او کافی بود تا او را فارغ از هرآنچه در پیرامونش جریان داشت بیابی. دختری که وقتی بر صحنۀ تئاتر جولان می داد برق اعتقاد به کارش را در چشمانش می دیدی، فارغ از جنسیت، مضیق میدان هنر در آن محیط سرکوب کنندۀ بسته و علیرغم تمام محدودیت ها، او تمامی وجودش را بر صحنۀ تئاتر خرج می کرد و به هیچ مشکل و مانعی توجهی نداشت. هر بازی ای که از او بر صحنۀ تئاتر دیدم خود آیت و نشانه ای بود از دغدغۀ بیکرانش به هنر نمایش و زمان بسیاری که برای تحلیل و تمرین بر نقش همواره اختصاص می داد. در محیط بیماری که هر کس را می دیدی به دنبال عیب یابی و نقطه ضعف پیدا کردن از دیگران به منظور به زیر کشیدن و بالاتر بردن خود بود، الهه خوشکام طوری زیست و کار کرد که کوچک ترین بهانه ای به دست هیچ بدخواهی نداد و همواره یکی از بی حاشیه ترین و نجیب ترین اهالی تئاتر شناخته می شد. شاید آنچه بیش از همه آتش به جگر دوستان و همکاران و خویشان او می اندازد این است که هر آنچه می کوشند تا کدورتی از او در دل بیابند تا شاید تحمل این درد فقدان را اندکی تسکین بخشد، چیزی نمی یابند که هر آنچه در رفتار و سلوک او موج می زد همه مهر بود و اخلاق و توازن که در هر برخورد احترام اطرافیانش را بر می انگیخت و موجب می شد تا در یاد دوستان بماند. افسوس که در طبیعت دنیای دون پرور این قبیل از آدمیزاد به مثابۀ شهاب هایی گذران از دل سیاه شب، دولتی مستعجل دارند که به طرفة العینی می آیند، روشن می کنند و می روند و ما را با سیاهی هایی که به آن خو گرفته ایم تنها می گذارند. الهه خوشکام هم با زیستنش و هم با رفتنش نکته آموز شد به همۀ آنانی که می شناختندش. او زندگانی اش را هر چند کوتاه بود، لحظه به لحظه زیست و هرگز دست از تلاش در راه هدف و آنچه به آن عشق می ورزید برنداشت. کسی را از خود رنجیده خاطر نکرد و با رفتارش به همۀ ما آموخت که حتی در بین همۀ نیروهای مخالف و همۀ تیرگی ها می توان قائم به ذات خود بود، بر خلاف جهت آب شنا کرد و فارغ از جو بد موجود نیز می توان راه درست را انتخاب کرد، پیمود و جان و روان را به آلایش های معمول جهان دون پرور نیالود. رفتن او نیز از لونی دیگر روشنگر و معرفت زا بود. وقتی که رفت در کمال شگفتی، همگان را یکصدا به واکنش واداشت حتی کسانی که دل خوشی از موفقیت های او نداشتند و بعضاً در حسرت نداشتن استعدادهای او می سوختند. همه با یکدیگر هم آوا شدند که «الهه خوشکام همیشه هست» و چه چیز دلیل چنین انگیزش و اتفاقی می تواند باشد به جز زیستنی صحیح بر پایۀ اصول انسانیت و مهروزی؟! الهه خوشکام ناکام نشد که چه کامیابی بالاتر از اینکه نامی به نیکی از خود به یادگار گذاری و پس از رفتنت همه با محبت و احترام از تو یاد کنند؟ چه کامی از نام نیک و یادبود همیشگی در قلب کسانی که دوستشان داشته ای در زمانه به جا نهادن بالاتر؟ چه چیز بهتر از اینکه همه یکصدا اقرار کنند که تو همیشه هستی؟
این اواخر اتفاقی بروز کرد که تا کنون برای هیچ یک از دوستان بازگو نکرده ام و گفتن آن را گذاشتم برای چنین روزی در بزرگداشت و یادبود او که دوستان و نزدیکانش نیز حضور داشته باشند. روزهای آخر بستری بودن الهه در بیمارستان بود. با همسر گرامی اش برنامه ای را در رادیو فرهنگ اجرا می کردیم برای نقد تئاتری که بر صحنه داشت، از چند ماه قبل نیز که بیماری الهه شدت یافته بود فکرم مدام مشغول احوالش بود و به واسطۀ یکی دو تن از دوستان نزدیکم که از دوستان و همکاران نزدیک او هستند از حال و روزش اطلاع می یافتم. وقتی از رادیو به خانه باز گشتم با خود کلنجار می رفتم که روز بعد برای عیادتش به بیمارستان بروم، اما از آنجا که خود نیز شاهد از دست دادن چند تن از خویشان و نزدیکانم از سرطان بوده ام و با دیدن احوال آنها در روزهای آخر مبنی بر اینکه تنهایی را ترجیح داده و نمی خواستند کسی آنها را در آن حال ببیند از تصمیم خود صرف نظر کردم. و اما در همین حال فکر و خیال رهایم نمی کرد و احساس غبن و کوتاهی کردن داشتم. دو سه روزی گذشت و آن شبی فرا رسید که فردایش در دفتر تقدیر مقرر بود تا آن عزیز از قفس تن بال و پر گیرد. طبق عادت مألوفم در مواقع سختی و ناراحتی که پناه می برم به غزلیات مولانا جلال الدین تا مگر دمی تسکین یابم که کلامش همگی سرشار از طرب و امید و زندگانیست، از قضا همان شب بی خبر از واقعۀ فردا به نیت الهه دست می برم به دیوان غزلیات شمس، می گشایم و شگفتا که غزلی می آید که به روایات موثق بسیار، آخرین غزل مولانا در این حیات دنیوی است و در شب پایانی زندگی خطاب به فرزندش که بر بالین احتضار اوست می سراید:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیدۀ ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق این زمرد هان دفع اژدها کن
#الهه_خوشکام_همیشه_هست
(وحید عمرانی)
موضوعات مرتبط: متفرقه تئاتر و سینما...
ما را در سایت تئاتر و سینما دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 21:07